بر اساس گزارشهای صندوق بینالمللی پول، سازمان همکاری اقتصادی و توسعه، اندیشکده بروکینگز و موسسه رَند، این رقابت در سه محور اصلی جریان دارد:
۱. فناوری و نوآوری
آمریکا همچنان قدرت اول در نیمههادیها، هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی و جذب نخبگان است، هدفش حفظ رهبری در نوآوری و استانداردگذاری جهانی فناوری است، در مقابل چین بهدنبال «استقلال فناورانه» است، یعنی ساختن زنجیره تولید داخلی برای تراشهها، انرژی پاک، داده و زیرساختهای صنعتی. این روند، عملاً جهان را به سمت دو مجموعه فناوریِ جدا اما موازی سوق داده است.
۲. نظام مالی و ابزارهای قدرت اقتصادی
چین تلاش میکند نقش یوان را در تجارت جهانی گسترش دهد و با جایگزینهایی برای زیرساخت دلاری مانند سیستم پرداخت فراسرزمینی خود، سهم بیشتری از تسویههای بینالمللی بهدست آورد، اما باوجود رشد این سهم، یوان هنوز کمتر از سه درصد از پرداختهای جهانی را پوشش میدهد. آمریکا همچنان از دلار و شبکه مالی غرب بهعنوان قدرت ژئواقتصادی استفاده میکند، با این حال ذخیرهسازی گسترده طلا توسط چین و حرکت کشورهای جنوب جهانی به سمت سبدهای ارزی متنوعتر، نشان میدهد نظم مالی آینده دیگر تکقطبی نخواهد بود، بلکه آرامآرام به سمت موازنه چندقطبی حرکت میکند.
۳. جغرافیای تولید و بازچینی زنجیره تأمین
تعرفههای سنگین اخیر آمریکا علیه چین، موجب انتقال تدریجی بخشی از تولید جهانی از سرزمین اصلی چین به کشورهایی با مزیت جغرافیایی یا سیاسی نزدیک به واشینگتن شده است، مانند مکزیک و ویتنام و هند، اپل و تسلا و بسیاری از شرکتهای فناوری و خودروسازان غربی، تولید را بهصورت مرحلهای بازتوزیع کردهاند. این همان روندی است که اقتصاددانان به آن «بازجهانیسازی» میگویند، جهانیسازی جدیدی که دیگر بر کارایی صرف استوار نیست، بلکه بر تابآوری، امنیت زنجیره تأمین و تشکیل بلوکهای اقتصادی.
سؤال اینجا است: در چنین نظمی چه کسی برنده است؟ پاسخ این است که «پیروزی» در این مرحله از تاریخ، با تعریف کلاسیک برد و باخت قابل توضیح نیست. سنجش قدرت امروز، نه قدرت حذف رقیب، بلکه قدرت بقا در برابر شوکهاست. ادبیات اقتصاد بینالملل این مفهوم را «شکاف تابآوری» مینامد، یعنی کدام نظام اقتصادی بهتر میتواند نوسانها، بحرانهای انرژی، جنگهای تکنولوژیک و شوکهای تجاری را جذب کند و همچنان با ثبات بماند.
در این چارچوب:
آمریکا برتر است در حوزه فناوری و بازار سرمایه و جذب استعداد، چین برتر است در مقیاس تولید صنعتی و انرژی پاک و عمق پیوند با اقتصادهای جنوب جهانی، اما هر دو، بازندهاند در انسجام اقتصادی جهانی و اعتماد متقابل. همانطور که برآورد سازمان تجارت جهانی نشان میدهد، تکهتکه شدن تجارت میتواند رشد اقتصاد جهان را تا هفت درصد کاهش دهد، یعنی حذف یک قطب، لزوماً جایگاه قطب دیگر را تقویت نمیکند، بلکه پایههای مشترک رفاه جهانی را سست میکند.
افق ۲۰۳۰ تا ۲۰۳۵ نیز همین واقعیت را تأیید میکند، آمریکا در نوآوری و ابزارهای مالی دست بالا را خواهد داشت، چین در انرژی و زیرساخت صنعتی و زنجیره تأمین جهانی قدرتگیری بیشتری خواهد داشت، اما بقای این دو، بهجای حذف یکدیگر، به تنظیم تعادلِ همراه با رقابت وابسته است.
در چنین جهانی، برنده واقعی نه آن است که دیگری را از میدان خارج کند، بلکه آن است که تابآورتر باشد، خود را با شوکها سازگار کند و ضمن رقابت، سطح همکاریِ حداقلی اما ضروری را نیز حفظ کند.
مریم خلقی





